• آیه مباهله
  • آیه مباهله

شاعر: محمد علی ریاضی یزدی

منبع

 

گیرم که آفتاب جهان ذره پرور است               این بس مرا که سایه ی مهر تو بر سر است

دولت به کام و محنت گردون حرام باد             تا ساغرت بگردش و تامی به ساغر است

ای دل چرا به غیر خدا تکیه می کنی؟             امید ما و لطف خدا از که کمتر است؟

شاعر: قاسم صرافان

منبع

 

رسید و «لا اله»ام، «لا فتی» کرد                   دلم را برق «لاسیف»ش دوتا کرد

رکوعش آن قدر شور آفرین بود                      که مثل عشق در عالم صدا کرد

شاعر: ایوب پرند آور

منبع

 

ایوبم لبریز عیوب آمده ام                             با غربت سرشار جنوب آمده ام
بی صبر به خانۀ تو ای صاحب صبر             دنبال دو بیت شعر خوب آمدم

پلک بر هم نمی گذارد و می گذرد از نوازش پرهای خواب آلود... و ستارگان را در مشت می فشارد تا در جاده های شب زده، روشنی اندازد.
می خواند: لا اِلهَ اِلاّ هُوَ خالِقُ کُلِّ شَی ءٍ فَاعْبُدوه... و سفیران حقیقت، بال‌های سفر می گسترند تا پیام او را تا بیراهه های زمین فرود آورند.

از مکّه تا کوچه های مدینه و از مدینه تا کلیساهای «نجران»، آن جا که عالمان مسیحیّت، تردید را در کوله بار خود تا شهر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) به دوش می کشند و با دشنه‌ی ناباوری، قناری های کلام او را ذبح می کنند.

آن هنگام است که سینه اش رواقِ نزول آیه «مباهله» می شود:

در هاله ای از نور، آرام آرام پیش می آمدند و زمین زیر پایشان از تواضع، مثل حریر نرم می‌شد.
عده ای سایه نشین، که همیشه در تاریکی به سر برده بودند، گویی قصد مقابله با نور دارند؛ با صلیب‌های به ظاهر آراسته، با ناآرامیِ تمام و با گیسوان چلیپایی، بازی می کردند و تمام ذهنشان سرشار از شکّ بود؛ شکّ به آن چه در دست و دلشان بود.

امّا آنان که در هاله ای از نور پیش می آمدند، تبلور وجودشان مثل آب زلال و صداقت حضورشان، مثل خورشید، آشکار بود.

به پنج خورشید سوگند! به پنج ماه، به پنج آسمان، به پنج دریا!
... نه! این ها خاندان نفرین نیستند؛ همیشه هر چند با دلِ خون، به این جماعت گستاخ دعا می کنند.

امّا آمدند تا کسی نگوید این محمد (صلی الله علیه و آله) است که نمی آید، محمد (صلی الله علیه و آله) می ترسد.

خداوند بر دل هایشان مُهر زده است. نور تو را نمی بینند؛ و حقیقت را درنمی یابند. نه می دانند و نه می خواهند بدانند. این سوختگان در شعله های دوزخیِ عصیانِ خویش، تو را به مبارزه می طلبند. راهبان گوشه های تزویر و نیرنگ، چشم در چشم تو ایستاده اند، بی آن که خروش دریا را در بیابان بفهمند. هوا به شدّت می غرّد، آسمان غضب کرده است. آرام آرام نزدیک می‌شوی. زمین زیر پای تو و همراهانت تکان می خورد. علی (علیه السلام) بر گریبان مهربانی خویش سر نهاده است.

مثل سحرگاهان پرندین بهار، سرشار از عطر رضوان، پیش روی نگاه ها طلوع می کردند؛ می آمدند، با آرامشی آسمانی، تا تردید «کویر» را رنگ باور ببخشند و عظمت «بهار» را به حافظه ها بسپارند!

می آمدند؛ امّا از سمتی که به خدا، خیلی نزدیک بود و این را درخشش جبینشان نشان می داد که در هاله ای از انوار ملایم ربّانی بود!

می آمدند، از سمت بهار، با منطق لطافت؛ مثل باران! با استدلال زلالی؛ مثل آب! با برهان عطوفت؛ مثل نسیم! با رسالت شکوفایی؛ مثل گل!

یک هفته با این که کارهای مربوط به شغلم هم زیاد شده بود، برای طراحی تار نما کار کردم.

الآن هم خیلی دیر وقت است، فکر آن که صبح زود باید تو صف تاکسی ایستاد و کرایه ي آن چنانی داد تا تازه به محل کار رسید و باز هم کار و کار و کار .... آزارم می دهد.

امشب یک چیز با شب های دیگر فرق می کند.

صفحه 1 از 2

تارنمای اختصاصی موضوع مباهله
بنیاد پژوهشی ترویجی مباهله (در شرف تأسیس)
تمامی حقوق برای مؤلفین و دست اندرکاران محفوظ است.
استفاده از محتوای تارنما، با ذکر منبع بلامانع است.