• آیه مباهله
  • آیه مباهله

شعر کودکانه روز مباهله

سلام من به بچه های شیعه
که دنبالِ حقیقتن همیشه


می خوام بِگم یه قِصّه ای بَراتون
عوضْ بِشه یِکم حال و هواتون


یه قِصّه از یه روزِ خیلی مهم
نَگی یه وقت نگفتی این و بِهم


یه شهری بود به اسمِ شهرِ نَجْران
مسیحی بودن همه ، نَه مسلمان


یه روز پیامبرِ خدا مُحَمَّد
یه نامه داد بَراشون از محبت


دعوت بِشَن به دینِ خوبِ اسلام
به دینِ مهر و دینِ عشق و اِکرام

 

ولی قبول نکردن و با اصرار
اسلام و دینِ ما رو کردن انکار


خدا بِگفت به حضرتِ محمد
مُباهِلِه بِکُن با اون جماعت


یعنی که مردمانِ شهرِ نجران
بیان و با پیامبر و عزیزان


دُعا کُنن خدا عذاب کُنه اون
کسی رو که نبوده حق باهاشون


روزِ مُباهِلِه رسید و نجران
دیدن پیامبر اومده چه خندان


دستِ امام حسن رو تویِ دستاش
امام حسین رو هم آورده همراش


حضرتِ زهرا و علی رو هم با
خودش آورده بود به همراه


مسیحی ها وقتی دیدن که احمد
رسیدْ با خانواده اش به مقصد


ترسیدن و گفتن با هم که حتما
حق با پیامبرِ خداست و قطعا


باید به حرفای نبی کُنیم گوش
این روز رو هرگز نکنیم فراموش

 

سراینده: علیرضا قاسمی

تارنمای اختصاصی موضوع مباهله
مؤسسه فرهنگی قرآن و عترت مباهله
تمامی حقوق برای مؤلفین و دست اندرکاران محفوظ است.
استفاده از محتوای تارنما، با ذکر منبع بلامانع است.